نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

مسافر کوچولو

11 دیماه یکی دیگه از فرشته های آسمونی پاهای کوچولوش رو روی این زمین خاکی گذاشت تا یه سرنوشت دیگه رقم بخوره ... معرفی میکنم سامان کوچولو، پسردایی بنده خوش آمدی عزیزم پ.ن: دیر شد چون عکس نداشتم. ...
2 اسفند 1391

روشنتر از خاموشی

همیشه این داشته ها نیستند که باعث شادی و خنده میشن بعضی وقتها نداشته ها هم خاطره انگیز هستند. مثل همین چند روز پیش که به خاطر یه مشکل کوچولوی داخلی برقها رفت و من اولین خاموشی رو تجربه کردم. با وجود شمع هایی که مامان روشن میکرد و من فوت میکردم و باز مامان روشن میکرد و باز من فوت میکردم و ... و آن سایه های بزرگی که در اثر نور شمع از من و مامان درست شده بود، یه عالمه خندیدیم و بازی کردیم و لحظه شادی برامون رقم خورد. مامان: عزیزتر از جانم این رو بدون که همیشه خداوند رو بخاطر داشته ها و نداشته هایت شکرگذار باشی و بدون که داشته ها نعمت اند و نداشته ها حکمت، پس بر داشته هایت مغرور و دلبسته نشو که ممکن است لحظه ای دیگر نباشند و بر نداشته ها...
28 دی 1391

شانزده ماهگی

در حالی شانزده ماهگی رو پشت سر گذاشتم که 15 تا مروارید ریز و کوچولو دارم و منتظر درآمدن دندون شانزدهم بودم که قدم بر سر چشم بگذارند ولی مثل اینکه خیلی نازشون زیاده ولی صبر من و مامانم از اون هم زیادتره و باز هم منتظر میمونیم. وزن 12/700 کیلوگرم و قد ؟ کلمات جدید: ماس: ماست         بازی          باز: بازکن          اُتاد: افتاد            بُدو         داغ        مَز: موز  ...
28 دی 1391

عشق من مزمز

چقدر دوستش دارم... عاشقشم... روزهای اول که باهاش آشنا شده بودم دونه دونه میخوردمش ولی الان پیاله رو سرمیکشم. مغز تخمه هندوانه مزمز رو میگم. خیییییییلی دوستش دارم و رفته توی لیست خوراکیهای هر روزه من مثل موز، شیر و کیک و سیب و ... یه بار وقتی مامان و بابا با من در خوردن شریک شده بودند خیلی زود مغز تخمه ها تموم شد و من خودم با پیاله رفتم آشپزخونه و در کابینتی که مثلاً مامان با طناب بسته تا من به چیزی دست نزنم رو باز کردم!! و یه بسته مزمز برداشتم و آوردم پیش مامان و گفتم: با (باز کن) عکس العمل مامان: تعجب، عصبانیت، خنده (باور نمیکرد که من جای خوراکی ها رو بدونم) عکس العمل بابا: خنده، خنده، خنده، ... (کلاً همیشه خوشحاله) ...
21 دی 1391

زبونِ بی زبونی

حوصله ام سر رفته بود و نمیدونستم با چه زبونی به مامان بگم که دلم میخواد برم گردش این بود که رفتم سراغ چوب لباسی و کیف مامان رو برداشتم و انداختم روی دوشم و رفتم جلوی در ایستادم و منتظر نگاه مامان که سخت مشغول آشپزی بود شدم ... وقتی مامان نگاهم کرد و گفت مامانی چرا اونجا ایستادی؟! با مامان بای بای کردم و از راه دور او رو بوسیدم و سعی کردم در را باز کنم و خلاصه با زبون بی زبونی منظورم رو به مامان برسونم. پ.ن: عکس نداریم چون دوربین نداریم
21 دی 1391

آشپز کوچک

چی بپزم ؟؟!! اصولاً ترجیح میدم آشپزخونه کوچولوم رو که روزی هزار بار مامان مرتب میکنه بهم بریزم  تا اینکه آشپزی کنم. یا اینکه از اون به عنوان وسیله ای برای دالی کردن با مامان استفاده کنم. شاید اینجوری مفیدتر باشه   ...
10 دی 1391

برج هوش

درست کردن برج هوش یکی از تفریحاتی است که من چندین بار در طول روز با اون سرگرمم. کارم خیلی عالیه فقط دو تا حلقه رو با هم جابه جا گذاشتم. بعد از گذاشتن هر حلقه مامان برام دست میزنه و اگه یه وقت یادش بره، خودم برای خودم دست میزنم! ...
10 دی 1391

پانزده ماهگی

بعد از گذشت یک هفته بالاخره فرصتی شد تا مامان بدون نگرانی از درس و امتحان و تحقیق مطلب بنویسه سرماخوردگی من هم مزید بر علت شده، البته مامان توی دفتر خودش که همیشه همراهشه برای من نامه مینویسه تا بزرگ شدم بخونم ولی برای وبلاگ فرصت کمتری داره با داروها و شلغم و به دونه و فرنی نشاسته با عسل حالم کمی بهتره ولی هنوز این سرفه دست از سرم برنداشته، خدا رو شکر تو این ماه با اینکه 3 تا دندون درآوردم و سرما هم خوردم و  3 شب هم تب داشتم ولی وزن کم که نکردم هیچ خدا رو شکر 300 گرم هم اضافه کردم (12/300 کیلوگرم با قد 77 سانتی متر) 20 شب از 30 شب این ماه رو در مراسم های عزاداری بودم و از برکت این مجالس سینه زنی و دعا کردن (دستهام رو به شکل قنوت میگ...
28 آذر 1391

یا حسین

هفته گذشته روزهای متفاوتی رو تجربه کردم، روزهایی پر از ذکر یا حسین قبلاً موقع شیر خوردن مامان بعد از گفتن بسم الله الرحمن الرحیم این ذکر رو تکرار میکرد. از هفته قبل تا حالا هر شب شال و کلاه میکنم و همراه مامان و بابا میرم به مراسمی که همه با هم همین ذکر رو تکرار میکنند و من با شنیدن آن سینه میزنم حتی اگه از رادیو یا تلویزیون بشنوم. ...
10 آذر 1391

نماز

وقتی مامان نماز میخونه من هم با او همراهی میکنم البته با کلی تفاوت که بارزترین آن این است که من فقط سجده میکنم آخرش هم با چادر گره میخورم! ...
26 آبان 1391